تبليغاتX
محمد حاجی محمدی

محمد حاجی محمدی

تنها ترين عاشق

دار


مرا به دار مي اويزند تا نامت را از ياد ببرم

اما چه ساده اند اين ساده انديشان که نميدانند

نام تو حک شده قلب من است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:49  توسط محمد حاجی محمدی  | 

وفاي به عهد

خداوندا ، تو گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:39  توسط محمد حاجی محمدی  | 

نقاب

بغض مقدمه ای برای گریه است و گریه مقدمه ای برای خنده ای دگر که در پس آن باز ان بغض لعنتی...


@@@@@


چگونه میتوان دل نبست ولی صاحب دل بود؟پس دروغ میگوید آنکه میخواهد دل نبندی...


@@@@@


تنها زمانی نقاب من کنار خواهد رفت که برای تو مینویسم


@@@@@


از تمامی نقاب هایی که انسان بر چهره دارد فریب زشت ترین آنهاست و عشق گول زننده ترین


@@@@@


انسان تنها زمانی عبرت میگیرد که قیامت فرا برسد


@@@@@


از تمام حرف های نگفته آنهایی هم که گفته شدند بی ثمر ماند شرمنده ام برای همه ی حرف هایی که زدم اما کسی نشنید


@@@@@


تنهاچیزی که انسان را از این زمین خاکی جدا میکند و به آسمان میبرد،مرگ نه کمی انسانیت است


@@@@@


نه من میتوانم تو باشم نه تو میتوانی من باشم پس همان باش که هستی چرا که هرکس تنها در نقش خود خوب جلوه خواهد کرد


@@@@@


از تمام راه های خودکشی دردناک ترین آنها بی انگیزگی است


@@@@@


چگونه خود را اشرف مخلوقات میپنداریم حال آنکه از خالق بیخبریم...


@@@@@


نه من میتوانم حرفم را بزنم نه تو...باز این غرور لعنتی دست از سرمان بر نمیدارد...میترسم آخر حرف هایمان نگفته بمان
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:28  توسط محمد حاجی محمدی  | 

دیگه....

هر کس آینده ای  داره مثل من مثل تو...نمیشه از حقیقت فرار کرد نمیشه سرنوشت رو نادیده گرفت


دوست داشتم از تمام لحظه هام خوشی هامو با یکی دیگه تقسیم کنم حتی غمها رو


اما پیدا نشد کسی که ظرفیت غم ها و شادی هامو تحمل کنه


آره شاید به خاطر همینه که تنهام و فکر میکنم به روزهایی که تکرارین و...هیچ روزی خاص نیست هیچ روزی


مال من نیست...انگار این روزا فقط کرایه شدم برای زندگی کردن که نه....برای  گذر کردن


چی میشه خدا مگه چی از دنیا کم میشد اگه ما آدما حرف همو میفهمیدیم


نه ما از اول حرف همو نمیفهمیدیم وگرنه زبان همه ی ما یکی میشد


پس معلوم شد خدا


از اول شدیم اون عروسکی که حرف اون یکی رو نمیفهمه


حالا هی برو کلاس زبان که چی؟


ما آدما اخرش هم حرف همو نمیفهمیم....


به چی فکر میکنی؟


نه تحت تاثیر احساسم نیستم...


به این واقعیت رسیدم....


فکر کن یه لحظه...دیدی راست میگم...


دلتو خوش کردی به چی...


اونی که رفته....


دیگه....


شاید بازم قرصامو نخوردم...


شب بخیر.دنیای ایده ال...هه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:20  توسط محمد حاجی محمدی  | 

ديوانگي


  هیچ عشقی را باور نکنیم برای اینکه به ما خیانت شده:


    همه ی شانس هایمان را لگدمال کنیم برای اینکه در یکی از تلاشهایمان  ناکام مانده ایم


  همواره به یاد داشته باشید که دوستی و بخت و نیرو و عشق های دیگری وجود دارد


   فقط باید قوی و پر استقامت باشیم و همه روزه در انتظار


  روزی بهتر و روشن تر از روز های پیش باشیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:16  توسط محمد حاجی محمدی  | 

سلامی به تلخی خداحافظ

سلامی به تلخی خداحافظ


با آنکه زندگی در دستانم است


گاهی فکر میکنم هیچ زندگی نیست در لا به لای انگشتانم


و چقدر بیهوده هوا را تلف میکنم...


****


ایکاش هنوز گفتن وشنیدن بعضی چیزها راحت بود


یه شعر ترکی میزارم معنیشم میزارم خیلی قشنگه:


گوز یاشلاریم شراب اولسا                                 امیــدلریــم سراب اولسا


جوانیـغیـــم خــــراب اولسا                                 گنه ده سنی سوجیــــم


معنی:اشک چشمام اگه شراب بشه امید هام اگه سراب بشه


جوونیم اگه خراب و تباه بشه بازم تو رو دوست خواهم داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:13  توسط محمد حاجی محمدی  | 

من میخندم

میخندم به باد


که اغلب بی موقع می وزد


میخندم به ابر


که اغلب بر دریا میبارد


به صاعقه نیز میخندم


که فقط میتواند


چوپان ها را خاکستر کند


و میخندم به...


تا شاد زندگی کنم


من میخندم


اما دنیا غم انگیز است


واقعا غم انگیز است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:6  توسط محمد حاجی محمدی  | 

همه چیز خراب میشود

قول بده که خواهی آمد


اما هرگز نیا


اگر بیایی


همه چیز خراب میشود


دیگر نمیتوانم


اینگونه با اشتیاق


به دریا و جاده خیره شوم


من خو کرده ام به این انتظار


به این پرسه زدن ها


در اسکله و ایستگاه


اگر بیایی


من چشم به راه چه کسی بمانم؟


****************


نیامدنش را باور نمیکنم


غیر ممکن است


او نیامده باشد


حتما،حالا


    زیرباران مانده است


و ناامید و خسته


   در خیابان ها قدم میزند


من به باز بودن درها مشکوکم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:4  توسط محمد حاجی محمدی  | 

عدالت عشق

وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات  خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری .چون فقط وفقط به فکر اونی . بخدا خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون بدونه .خیلی سخته اونقدر سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ،منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم تا کی ؟ هیچ جوری از این موضوع رها نمیشم .اشتباه من اینه که عاشق شدم؟ مگه من خودمو عاشق کردم . چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان این حق و دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا  پس تکلیف این همه علاقه چی میشه؟ جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه خنده های تصنعی مو  بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش نلرزه . یه وقت ناراحت نشه . یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم .همه به همه دستور میدن دختر صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:0  توسط محمد حاجی محمدی  | 

سرابی بیش نبودی



از هر كه پرسیدم ، گفت فراموشش كن . اما چگونه ؟ هیچكس نگفت . یكی گفت : دیگر بدو فكر نكن . اما چگونه به او فكر نكنم ، در حالی كه هر لحظه یادش در خاطر من است . دیگری گفت : دیگر به او نگاهی نكن . اما چگونه نگاهش نكنم ، در حالی كه نگاه تنها مسیر میان من و اوست . دیگری گفت : نگاهش را نادیده بگیر . اما چگونه نگاهش را نادیده بگیرم ، درحالی كه نگاهش در هر آینه پیداست . تمام راه حلها را امتحان كردم ، اما نشد . هر روز خاطره اش تازه تر است از دیروز و هر روز نگاهش همان نگاه دیروز است ، همان نگاه اول روز . چگونه می توانم فراموشش كنم در حالی كه در تك تكِ ستاره های آسمان بر قطره ، قطره ی موجهای دریا و بر برگ برگِ سبزِ سرو نامش را نوشته ام . و از صدای چكاوك ، و از صدای بلبل ، و از سكوت قاصدك ، تنها صدای سلام او را می شناسم . در هر آینه ای ، و بر هر دیواری ، قابی از نگاهش نصب كرده ام . حال از خود تو می پرسم : چگونه فراموشت كنم ؟! چگونه دیگر نگاهت نكنم ؟! چگونه دیگر نامت را نیاورم ؟! چگونه دیگر در آینه بنگرم ؟! چگونه دیگر صدایت را نشنوم ؟! وچگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم ؟! ای كاش پاسخم می دادی . ای كاش فقط برای یك لحظه سكوت را می شكستی . از تو می پرسم : چگونه به آسمان نگاه كنم ، و ماه رخ تو را هر شب تمام نبینم ؟! چگونه چشمه آب را بنگرم ، و جوشش مهربانی ات از خاطرم نگذرد ؟! چگونه به كوه نگاهی اندازم ، و عظمت و بزرگی نگاهت را نجویم ؟! چگونه از كنار نسیم بگذرم ، و بوی خوش تو به مشامم نرسد ؟! چگونه موجهای دریا را ببینم ، و یاد نام تو روی شنهای ساحل نیفتم ؟! چگونه ؟! بگو چگونه می توانم با تمام آنچه دارم ، هرچند جز نگاهت هیچ ندارم ، وداع كنم و فرض كنم از ابتدا هیچ نداشته ام ؟! چگونه باور كنم حرفهای شقایق همه دروغ بوده است ؟! و تمام حرفهای قاصدك ، و امید گنجشك، و تمام خاطرات پرستو . چگونه باور كنم تو دیگر نگاهم نخواهی كرد ؟! چگونه باور كنم زندگی به همین سادگی مسیر جاده تو را از من جداكرد ؟! چگونه باور كنم آن بیابان كه جز برهوت تنهایی نیست خیلی وقت است آغاز گشته است ؟! چگونه باور كنم سرابی بیش نبودی ؟! چگونه باور كنم جاده سنگدلی اش را برای همگان تنها در زندگی من به نمایش گذاشت ؟! چگونه باور كنم ماه از سرزمین من گریخت ، بی آنكه مهتابی او را برباید ؟! تو بگو چگونه باید باور كنم ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 14:59  توسط محمد حاجی محمدی  | 

زخم

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟

گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.

یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه ؟

گفت : سیسسسسس.
ساکت شدم .

گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .

دوست دارم دیوونه.

 
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.

دوست دارم دیوونه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 14:55  توسط محمد حاجی محمدی  | 

مردم شهر

کنارِ هر خیابونی، یه جاده از من کشیدن
از رو تَنَم گُذشتنُ، به خونه هاشون رسیدن
به من می گن پیاده رو،رفیق ِ عابرا مَنم
چَن دفِه هرروز هَمتون،رَد می شین از روی ِ تَنم
من مثِه خطِ َُممتدَم، پُر از صدا وُ ساکتم
میونِ دست رندگی، با بعضیا یه رابطم
تو کسبِ دس فروش ِ پیر، سفره ی کاسِبیش منم
هر روز هزار بار اَلکی، شاهدِ عاشق شُدنم
می شنَوم از زیر ِ پاتون، چِه جور بهم دروغ می گین
با عشِوه وُ نازُُُُُُُُُُُُُُُُُ اَدا، ِبهَم دیگه سلام می دین
بعضیاتون مثلِ شبین، ساکتُ سردُ بی صدا
فرقی ندارین واسه من،پولدارُ بی پولُ گدا
خلاصه هر صُب تا غروب،یه جورایی جون می کَنم
قدم رو قلبم می ذارین، بوسه به پاتون می زنم
اما شبا قصه ی من ، فلسفه ی گُنگِ غِم
قصه ی بیچارگیا، یه جور سکوتِ مبهم ِ
شبا تو َشهرِ شُهرَتون،بعضیا سقفی ندارن
من می بینم سَراشونُ، گُشنه رو بالین می ذارن
سَقفِشون آسمونِ وُ، پَتوی زیرِشون منم
دستِ خودم نیست به خدا،زمستونا سردِ تنم
از زورِ سرما خیلیا،تو دستاشون((ها))می زنَن
بعضیاشون صُب نشُده،رو دستِ من جون می کنَن
کجایی آمبولانس ِ پیر،بازم یکی َپرکشیده
پرده ی آخرِ شبُ،هیش کی بجز من ندیده
وقتی می خواس سفر کُنه،می گف که از ما بهترون
قُرعه ی خوبُ بد دارِه،دستای این دورِه زمون
من که غریبُ بی صدا،رفتم از این دیرِ بلا
این دم ِآخرواسِه من،فرقی نداش گِل با طلا
مسافر این حرفا رُ زد،چشماشو بستُ رف سفر
مردم شهر ِ شب خبر،کَم شده بازَم یه نفر
قصه ی تکراری ِ من،با اینکه گفتن نمی خواد
دلم می خواد داد بزنم،اما صدام در نمی یاد
به من می گَن پیاده رو،رفیق عابرا مَنم
بعضیا بعضی از شبا، می رَن سفر از رو تَنَم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 14:52  توسط محمد حاجی محمدی  | 

آروم آرو م

سخت ترین دیدار.... دیدار  اونی که به جای  همه عشقی که  بهش دادی  یه قلب  زخمی برات  یادگار بذاره  و تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما  حتی نتونی ........ به چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم  با همه قلبت دوستش داری اما  ببینی چشماش  داد می زنه که  دلش ماله یکی دیگس .... تمام روزهایی که تنها بودی روبا خیالش حرف  زدی   اما الان  که می بینیش  حرفی نداری..... درست مثل روزه اول کرو کور و لال شدی  با  د ستایی که یخ کرده ...... تنها  اشک بی وقفه چشاته که یادت می یاره روبروی آدمی ایستادی  که همه زندیگیت رو به یه نگاهش هدیه داده بودی اما الان  تو نگاهش یکی دیگه پیداست و تو خیلی  وقته براش غریبه ای...... بازم قلبت تند تند میزنه   ..............
آروم آرو م نگاه عاشق و بارونی تو واسه آخرین بار  به چشماش میدوزی سر تو پایین می اندازی و تن یخ زده تو  دنبال پاهات می کشی  و این آخر ماجراست .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 14:41  توسط محمد حاجی محمدی  | 

قصه ی بَد مالِ خودِت


تقديم به دوست عزيز و برادرعزيزم مهدي حصاري

پسرک چشماتُ پاک کُن این یه دُنیای ِ دیگه ست

قصرِ رؤیایی ِ ُتو، ُُپشتِ  شب موندُ شکست
صُب شُد از زیرِ سَرِت ، کفشاتُ وَردارُ بپوش
بُرُو باز تا می تونی ، فال ِ حافظ بفُروش
کوچه ها مُنتظِرن، تا بشکنی سُکوتِتُ
یا بمیر نفس نکِش، یا خط بِزن غُرورِتُ
نیازی نیس داد  ِبزنی، سکوتِ تُو پُر از صداس
صدای غُربتِ چشات، با گوش ِ مَردُم آشناس
شهرِ فرنگُ آدماش، دوس ندارَن ریختِ تُو رُ
مُهم   تُو نیستی عزیزم، فالاتُ بِفروشُ بُرُو
یادِت باشِه که آدما، فال ِ بَدُ دوس ندارَن
پُر از یه حجم ِ خالیَن، امّا می خوان کم نیارَن
قصه ی بَد مالِ خودِت، فالایِ خوب رقَم  ِبزَن
آدَما حّتی دوس دارَن، به چشماشون دروغ بگَن
خُب پِسَرک بسّه دیگه، هر چی فروختی جَم  ِبزَن
بایَد به پولِ اِمشَبت، یه قطره زندگی  ِبدَن
حرف نزَم هیچ چی نَپُرس، زندگی صَد ُسؤالِیه
جای ِ جوابِ پُرسِشات، مثلِ همیشه خالِیِه.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 14:39  توسط محمد حاجی محمدی  | 

یک بهان

ای عزیز جان من!

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم

یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم

از غمی که می دانی بی تو بودنم مرگ است

بی تو بودنم هرگز ...

گر بهانه این باشد،من بهانه می گیرم

عاشقانه می میرم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:29  توسط محمد حاجی محمدی  | 

تقصیر

عصری ست غــــریب و اسمان دلگیر است

 افسوس.. برای دل سپردن دیـر اسـت

 هـــــــر بار بهـــانه ای گرفتیم و گذشت

 عیب از من و توست عشق بی تقصیر است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:27  توسط محمد حاجی محمدی  | 

1

یک همیشه یک است !

شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد

 اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد

 یک نگاه ... یک سرنوشت ... یک خاطره...  یک دوست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:26  توسط محمد حاجی محمدی  | 

اندیشه و عشق

تو را نمی دانم...

ولی ... اولین نگاه من به تو

                         نه از سر مهر بود...    و نه در زیر مهتاب

اما روزگار بارها و بارها نگاه ما را در هم آمیخت

تا به تو بیندیشم

          و این بار از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم...

اما هنوز نمی دانم؟

که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم

                      یا در پی عشق به فکر فرو رفتم ... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:25  توسط محمد حاجی محمدی  | 

اتل متل

اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟

گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون

عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون

يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار

اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي

هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:24  توسط محمد حاجی محمدی  | 

فقط برایت آرزو دارم:

آن روز که رفتنت را باور کردم

با خود عهد بی تو بودن را بستم!

 اما هرگز نتوانستم ... تو با من بودی و من گریزان از تو ...

 دلم در آشوب به سر می برد... در چنگ بایدها و نباید ها ...

این گسستن را نیاموخته بودم هرگز ،

                          من هنر عشق ورزیدن را فراموش نکرده بودم هرگز  ،  

 آن لهیب شوق در من مرده بود اما مهر و محبت هرگز ...

حالا فقط برایت آرزو دارم: زندگیت سرشار از نغمه های شیرین باشد،

                                                                روزگارت همیشه آفتابی ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:22  توسط محمد حاجی محمدی  | 

هیچ کس از جنس ما نیست

هیچ کس از جنس ما نیست

این چنین که هستم ... که بودی ... که هستی ...که بودم...

    نمی گویم صمیمی    نمی گویم خوب   نمی گویم پاک  نمی گویم ...

اما به آسمان سوگند ،

                    به وسعت تنهاییت ...

                  با همه ی وجود

                       و با هرچه عشق و عشق
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:21  توسط محمد حاجی محمدی  | 

مگر از من چه مي ماند؟!

وقتی تو با من نيستی ،از من چه مي ماند؟

           از من چه مي ماند جز اين تكرار پی در پی؟

                                    تكرار من در من...

 مگر از من چه مي ماند؟!

 غير از خيالی خسته از تكرار تنهايی ...غیر از غباری در لباس تن چه مي ماند؟

                  از روزهای دير بی فردا چه ميماند؟

          از لحظه های رفته ی روشن چه مي ماند؟!

 بی تو چه فرقی می كند دنيای تنها را ، غير از غبار و آدم و آهن چه مي ماند؟

                                     از شعر و شاعر جز شب و شيون چه مي ماند؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:20  توسط محمد حاجی محمدی  | 

عشق من

 

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                          عشق يعني ...                        شدن

ساختن                                                                                    عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                      وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

 

عشق                                      آميختن                                         افروختن

يعني                                 به هم          عشق                               سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                       كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

 

  عشق                                 من

    يعني                           الاسرار

    كلبه                  مخزن

     اسرار     يعني

     عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:19  توسط محمد حاجی محمدی  | 

عاشقي كجاست؟!!

دستمال كاغذي به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟
عاشقم،با من ازدواج مي‌كني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي كجاست؟!!
تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌هاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشك كاشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:18  توسط محمد حاجی محمدی  | 

امشب هوا ......

امشب هوا باراني است  و من گريه نمي كنم !

 امشب هوا باراني است و من ...

 نه! من امشب مي گريم ...

 شايد دل گرفته ام ، همچو ابر باراني گشايشي از گريه ی شبانه بگيرد ...

 شايد اشك هايم در ميان قطرات باران گم شود ...

 باران اشك هايم را مي شويد ...

 شايد هيچ كس نفهمد كه من گريسته ام ... اما نه! تو حتماً مي فهمي!

 فردا که بیایی صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد

 و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:16  توسط محمد حاجی محمدی  | 

ثانیه ها

ثانیه های امروز به آغاز فردا چه نزدیکند و

         لحظه ها چه پر شتاب از پی هم می آیند؛

     ولی افسوس که برای لحظه ی دیدار تو ،

                           ثانیه ها به اندازه ی یک قرن ،

                    بر صفحه ی ساعت ،سنگینی می کنند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:14  توسط محمد حاجی محمدی  | 

چگونه بي اشک بگريم

مرا حرفه ای ديگر نيست
جز آنکه دوستت بدارمو روزی که از مواهب من بی نياز شوی
        و ديگر نامه های مرا نپذيری
                                   کار و حرفه ام را از دست خواهم داد...
عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم
                 به من آموخت که از خانه بيرون زنم
                                      و صورتت را در باران ها جستجو کنم
عشقت به من آموخت که ساعت ها در اطراف سرگردان شوم
عشقت به من آموخت
                    که چون کودکي رفتار کنم
                           و بکشم چهره ات را با گچ       بر ديوار!
عشقت به من آموخت
             که چگونه عشق
                       جغرافياي روزگار را در هم مي پيچد
به من آموخت وقتي که عاشقم
                                             زمين از چرخش باز مي ماند
چيز هايي به من آموخت
که روي آن ها حسابي هرگز باز نکرده بودم...
عشقت به من آموخت که چگونه شب بر غم غريبان مي افزايد
عشقت به من آموخت که چگونه بي اشک بگريم
عشقت به من آموخت
که چگونه دوستت بدارم در همه ي اشيا ...
  در درخت زرد پاییزی و بي برگ زمستاني...
                                              در باران
                                                          در طوفان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:13  توسط محمد حاجی محمدی  | 

نگاه

  من ،

         پنجره ،

             و رد پای همیشگی یک نگاه ...

                   و ابری که همیشه بی موقع گریه اش می گیرد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:9  توسط محمد حاجی محمدی  | 

بيا با من

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند ...
دلم تنگ است

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها ...
دلم تنگ است

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،
درین ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها، پرستوها ...

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب،
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی،
نمی خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند
پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من
بیا ای یاد مهتابی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:5  توسط محمد حاجی محمدی  | 

بودن

همیشه باد می خورد

با ناگفته ها و خـــــــاموشی ها ...

پلک که می زنیم

از پشت پاییز به در می آییم

گفتنی هـــــــــــا را

باد برد!

یک کوچــــــــــــــه ی برفی ماند

بی هیچ رد پایی ...

بی هیچ رد پایی ...

بی هیچ رد پایی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:2  توسط محمد حاجی محمدی  |