دار

مرا به دار مي اويزند تا نامت را از ياد ببرم
اما چه ساده اند اين ساده انديشان که نميدانند
نام تو حک شده قلب من است
تنها ترين عاشق

مرا به دار مي اويزند تا نامت را از ياد ببرم
اما چه ساده اند اين ساده انديشان که نميدانند
نام تو حک شده قلب من است
@@@@@
چگونه میتوان دل نبست ولی صاحب دل بود؟پس دروغ میگوید آنکه میخواهد دل نبندی...
@@@@@
تنها زمانی نقاب من کنار خواهد رفت که برای تو مینویسم
@@@@@
از تمامی نقاب هایی که انسان بر چهره دارد فریب زشت ترین آنهاست و عشق گول زننده ترین
@@@@@
انسان تنها زمانی عبرت میگیرد که قیامت فرا برسد
@@@@@
از تمام حرف های نگفته آنهایی هم که گفته شدند بی ثمر ماند شرمنده ام برای همه ی حرف هایی که زدم اما کسی نشنید
@@@@@
تنهاچیزی که انسان را از این زمین خاکی جدا میکند و به آسمان میبرد،مرگ نه کمی انسانیت است
@@@@@
نه من میتوانم تو باشم نه تو میتوانی من باشم پس همان باش که هستی چرا که هرکس تنها در نقش خود خوب جلوه خواهد کرد
@@@@@
از تمام راه های خودکشی دردناک ترین آنها بی انگیزگی است
@@@@@
چگونه خود را اشرف مخلوقات میپنداریم حال آنکه از خالق بیخبریم...
@@@@@
دوست داشتم از تمام لحظه هام خوشی هامو با یکی دیگه تقسیم کنم حتی غمها رو
اما پیدا نشد کسی که ظرفیت غم ها و شادی هامو تحمل کنه
آره شاید به خاطر همینه که تنهام و فکر میکنم به روزهایی که تکرارین و...هیچ روزی خاص نیست هیچ روزی
مال من نیست...انگار این روزا فقط کرایه شدم برای زندگی کردن که نه....برای گذر کردن
چی میشه خدا مگه چی از دنیا کم میشد اگه ما آدما حرف همو میفهمیدیم
نه ما از اول حرف همو نمیفهمیدیم وگرنه زبان همه ی ما یکی میشد
پس معلوم شد خدا
از اول شدیم اون عروسکی که حرف اون یکی رو نمیفهمه
حالا هی برو کلاس زبان که چی؟
ما آدما اخرش هم حرف همو نمیفهمیم....
به چی فکر میکنی؟
نه تحت تاثیر احساسم نیستم...
به این واقعیت رسیدم....
فکر کن یه لحظه...دیدی راست میگم...
دلتو خوش کردی به چی...
اونی که رفته....
دیگه....
شاید بازم قرصامو نخوردم...
شب بخیر.دنیای ایده ال...هه
هیچ عشقی را باور نکنیم برای اینکه به ما خیانت شده:
همه ی شانس هایمان را لگدمال کنیم برای اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم
همواره به یاد داشته باشید که دوستی و بخت و نیرو و عشق های دیگری وجود دارد
فقط باید قوی و پر استقامت باشیم و همه روزه در انتظار
روزی بهتر و روشن تر از روز های پیش باشیم
با آنکه زندگی در دستانم است
گاهی فکر میکنم هیچ زندگی نیست در لا به لای انگشتانم
و چقدر بیهوده هوا را تلف میکنم...
****
ایکاش هنوز گفتن وشنیدن بعضی چیزها راحت بود
یه شعر ترکی میزارم معنیشم میزارم خیلی قشنگه:
گوز یاشلاریم شراب اولسا امیــدلریــم سراب اولسا
جوانیـغیـــم خــــراب اولسا گنه ده سنی سوجیــــم
معنی:اشک چشمام اگه شراب بشه امید هام اگه سراب بشه
جوونیم اگه خراب و تباه بشه بازم تو رو دوست خواهم داشت
که اغلب بی موقع می وزد
میخندم به ابر
که اغلب بر دریا میبارد
به صاعقه نیز میخندم
که فقط میتواند
چوپان ها را خاکستر کند
و میخندم به...
تا شاد زندگی کنم
من میخندم
اما دنیا غم انگیز است
واقعا غم انگیز است
قول بده که خواهی آمد
اما هرگز نیا
اگر بیایی
همه چیز خراب میشود
دیگر نمیتوانم
اینگونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم
من خو کرده ام به این انتظار
به این پرسه زدن ها
در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی
من چشم به راه چه کسی بمانم؟
****************
نیامدنش را باور نمیکنم
غیر ممکن است
او نیامده باشد
حتما،حالا
زیرباران مانده است
و ناامید و خسته
در خیابان ها قدم میزند
من به باز بودن درها مشکوکم
از هر كه پرسیدم ، گفت فراموشش كن . اما چگونه ؟ هیچكس نگفت . یكی گفت : دیگر بدو فكر نكن . اما چگونه به او فكر نكنم ، در حالی كه هر لحظه یادش در خاطر من است . دیگری گفت : دیگر به او نگاهی نكن . اما چگونه نگاهش نكنم ، در حالی كه نگاه تنها مسیر میان من و اوست . دیگری گفت : نگاهش را نادیده بگیر . اما چگونه نگاهش را نادیده بگیرم ، درحالی كه نگاهش در هر آینه پیداست . تمام راه حلها را امتحان كردم ، اما نشد . هر روز خاطره اش تازه تر است از دیروز و هر روز نگاهش همان نگاه دیروز است ، همان نگاه اول روز . چگونه می توانم فراموشش كنم در حالی كه در تك تكِ ستاره های آسمان بر قطره ، قطره ی موجهای دریا و بر برگ برگِ سبزِ سرو نامش را نوشته ام . و از صدای چكاوك ، و از صدای بلبل ، و از سكوت قاصدك ، تنها صدای سلام او را می شناسم . در هر آینه ای ، و بر هر دیواری ، قابی از نگاهش نصب كرده ام . حال از خود تو می پرسم : چگونه فراموشت كنم ؟! چگونه دیگر نگاهت نكنم ؟! چگونه دیگر نامت را نیاورم ؟! چگونه دیگر در آینه بنگرم ؟! چگونه دیگر صدایت را نشنوم ؟! وچگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم ؟! ای كاش پاسخم می دادی . ای كاش فقط برای یك لحظه سكوت را می شكستی . از تو می پرسم : چگونه به آسمان نگاه كنم ، و ماه رخ تو را هر شب تمام نبینم ؟! چگونه چشمه آب را بنگرم ، و جوشش مهربانی ات از خاطرم نگذرد ؟! چگونه به كوه نگاهی اندازم ، و عظمت و بزرگی نگاهت را نجویم ؟! چگونه از كنار نسیم بگذرم ، و بوی خوش تو به مشامم نرسد ؟! چگونه موجهای دریا را ببینم ، و یاد نام تو روی شنهای ساحل نیفتم ؟! چگونه ؟! بگو چگونه می توانم با تمام آنچه دارم ، هرچند جز نگاهت هیچ ندارم ، وداع كنم و فرض كنم از ابتدا هیچ نداشته ام ؟! چگونه باور كنم حرفهای شقایق همه دروغ بوده است ؟! و تمام حرفهای قاصدك ، و امید گنجشك، و تمام خاطرات پرستو . چگونه باور كنم تو دیگر نگاهم نخواهی كرد ؟! چگونه باور كنم زندگی به همین سادگی مسیر جاده تو را از من جداكرد ؟! چگونه باور كنم آن بیابان كه جز برهوت تنهایی نیست خیلی وقت است آغاز گشته است ؟! چگونه باور كنم سرابی بیش نبودی ؟! چگونه باور كنم جاده سنگدلی اش را برای همگان تنها در زندگی من به نمایش گذاشت ؟! چگونه باور كنم ماه از سرزمین من گریخت ، بی آنكه مهتابی او را برباید ؟! تو بگو چگونه باید باور كنم ؟!
تقديم به دوست عزيز و برادرعزيزم مهدي حصاري
پسرک چشماتُ پاک کُن این یه دُنیای ِ دیگه ست
قصرِ رؤیایی ِ ُتو، ُُپشتِ شب موندُ شکست
صُب شُد از زیرِ سَرِت ، کفشاتُ وَردارُ بپوش
بُرُو باز تا می تونی ، فال ِ حافظ بفُروش
کوچه ها مُنتظِرن، تا بشکنی سُکوتِتُ
یا بمیر نفس نکِش، یا خط بِزن غُرورِتُ
نیازی نیس داد ِبزنی، سکوتِ تُو پُر از صداس
صدای غُربتِ چشات، با گوش ِ مَردُم آشناس
شهرِ فرنگُ آدماش، دوس ندارَن ریختِ تُو رُ
مُهم تُو نیستی عزیزم، فالاتُ بِفروشُ بُرُو
یادِت باشِه که آدما، فال ِ بَدُ دوس ندارَن
پُر از یه حجم ِ خالیَن، امّا می خوان کم نیارَن
قصه ی بَد مالِ خودِت، فالایِ خوب رقَم ِبزَن
آدَما حّتی دوس دارَن، به چشماشون دروغ بگَن
خُب پِسَرک بسّه دیگه، هر چی فروختی جَم ِبزَن
بایَد به پولِ اِمشَبت، یه قطره زندگی ِبدَن
حرف نزَم هیچ چی نَپُرس، زندگی صَد ُسؤالِیه
جای ِ جوابِ پُرسِشات، مثلِ همیشه خالِیِه.....
ای عزیز جان من!
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم
از غمی که می دانی بی تو بودنم مرگ است
بی تو بودنم هرگز ...
گر بهانه این باشد،من بهانه می گیرم
عاشقانه می میرم ...
عصری ست غــــریب و اسمان دلگیر است
افسوس.. برای دل سپردن دیـر اسـت
هـــــــر بار بهـــانه ای گرفتیم و گذشت
عیب از من و توست عشق بی تقصیر است
یک همیشه یک است !
شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد
اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد
یک نگاه ... یک سرنوشت ... یک خاطره... یک دوست...
ولی ... اولین نگاه من به تو
نه از سر مهر بود... و نه در زیر مهتاب
اما روزگار بارها و بارها نگاه ما را در هم آمیخت
تا به تو بیندیشم
و این بار از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم...
اما هنوز نمی دانم؟
که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم
یا در پی عشق به فکر فرو رفتم ...
اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟
گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون
عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون
يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار
اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي
هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شدبا خود عهد بی تو بودن را بستم!
اما هرگز نتوانستم ... تو با من بودی و من گریزان از تو ...
دلم در آشوب به سر می برد... در چنگ بایدها و نباید ها ...
این گسستن را نیاموخته بودم هرگز ،
من هنر عشق ورزیدن را فراموش نکرده بودم هرگز ،
آن لهیب شوق در من مرده بود اما مهر و محبت هرگز ...
حالا فقط برایت آرزو دارم: زندگیت سرشار از نغمه های شیرین باشد،
روزگارت همیشه آفتابی ...
این چنین که هستم ... که بودی ... که هستی ...که بودم...
نمی گویم صمیمی نمی گویم خوب نمی گویم پاک نمی گویم ...
اما به آسمان سوگند ،
به وسعت تنهاییت ...
با همه ی وجود
و با هرچه عشق و عشقاز من چه مي ماند جز اين تكرار پی در پی؟
تكرار من در من...
مگر از من چه مي ماند؟!
غير از خيالی خسته از تكرار تنهايی ...غیر از غباری در لباس تن چه مي ماند؟
از روزهای دير بی فردا چه ميماند؟
از لحظه های رفته ی روشن چه مي ماند؟!
بی تو چه فرقی می كند دنيای تنها را ، غير از غبار و آدم و آهن چه مي ماند؟
از شعر و شاعر جز شب و شيون چه مي ماند؟...
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
عشق
امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم !
امشب هوا باراني است و من ...
نه! من امشب مي گريم ...
شايد دل گرفته ام ، همچو ابر باراني گشايشي از گريه ی شبانه بگيرد ...
شايد اشك هايم در ميان قطرات باران گم شود ...
باران اشك هايم را مي شويد ...
شايد هيچ كس نفهمد كه من گريسته ام ... اما نه! تو حتماً مي فهمي!
فردا که بیایی صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد
و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد ...
لحظه ها چه پر شتاب از پی هم می آیند؛
ولی افسوس که برای لحظه ی دیدار تو ،
ثانیه ها به اندازه ی یک قرن ،
بر صفحه ی ساعت ،سنگینی می کنند...
پنجره ،
و رد پای همیشگی یک نگاه ...
و ابری که همیشه بی موقع گریه اش می گیرد !
بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها ...
دلم تنگ است
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،
درین ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها، پرستوها ...
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب،
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی،
نمی خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند
پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من
بیا ای یاد مهتابی ...
همیشه باد می خورد
با ناگفته ها و خـــــــاموشی ها ...
پلک که می زنیم
از پشت پاییز به در می آییم
گفتنی هـــــــــــا را
باد برد!
یک کوچــــــــــــــه ی برفی ماند
بی هیچ رد پایی ...
بی هیچ رد پایی ...
بی هیچ رد پایی ...